X
تبلیغات
رایتل

من و من
یه وبلاگ همدم من... 
قالب وبلاگ
آخرین مطالب

چندروز پیش دایی مامانم  که اسمش س. هس با زنش اومدن خونمون و درمورد اون خواستگاره و امر ازدواج کلی برام صحبت کردن.دیگه واقعا حالم داشت بد میشد.

دایی س. موقعی که داداشم ج. نشسته بود داشت درمورد جلوگیری از بارداری و کیست تخمدان و اینا برام توضیح میداد.من که آب شدم از خجالت.

بدترازهمه اینکه باید صاف تو چشاش نگاه میکردم.حداقل جلو داداشم خجالت نکشید عجبا.

یه تیکه از حرفش گفت قال قضیه رو بکن و راحت الان بله رو بگو تا من برم بهشون بگم.بعد داداشم ج. دراومد گفت وا مگه معامله هس؟بعد این حرفش یکم باداییم صحبت کردن.من باشنیدن این حرف داداشم یاد فیلم ابد و یک روز و شباهت گذشته ی داداشم با شخصیت محسن  توی فیلم افتادم و با احساس اینکه داداشم داره ازم حمایت میکنه اشک تو چشام جمع شد ولی سریع پنهونش کردم.

این دایی مامانم پدر من رو در اورد بس که درمورد ازدواج حرف زد.هی میگفت یه استاد داشتیم دیوونه شد چون ازدواج نکرده بود و از این حرفا.

ولی من جواب رد دادم.هنوز از ازدواج متنفرم.

من باید بیام تو چندتا پست دلیل تنفرم و ازدواجهای ناموفقی که تواقوام داریم روتوضیح بدم.

[ چهارشنبه 19 خرداد 1395 ] [ 23:02 ] [ یه بانو ]
.: Weblog Themes By SibTheme :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 2382