X
تبلیغات
رایتل

من و من
یه وبلاگ همدم من... 
قالب وبلاگ
آخرین مطالب

اوهو اوهو

گلودرد و دل درد و...دل پیچه و....

یعنی به زور زنده ام خخخخخخ.

مااین ترم تربیت بدنی۲داریم که از شانس بدم فقط میشه والیبال که توش هیچ هنر و سررشته ای ندارم جز دنبال کردن والیبال های تیم ملی...‌

اما این هفته خداروشکر بهتر از قبل بود...

رفتارای هم اتاقیا ازارم میده،میدونی چرا؟چون که بدم میاد کسی هی بهم گیر بده و اینکه کل زندگیم تحت نظر باشه...

نشد یه بار عصر بخوابم و مریم هی نگه خیلی خوابیدی یا بهم تیکه نندازه...بهاره هم که دیگه نور علی نور،خیلی رو مخه،فروزان که منبع استرس دادنه.

فروزان و مریم دو تا خرخونای کلاسن که تو اتاق ما هستن و واقعا مثل بچه مدرسه ای ها هستن...هرروزدرس هرروز استرس...

پول خوابگاه و غذا و کوفت و زهرمار ماهی۳۰۰تومن ازمون کم میشه و این خیلی زیاده،خواهرم بهم گفت بادوستات اتاق اجاره کن هزینه کمتر پات میفته....اما باید بهش میگفتم یکی از دلایلی که دوس دارم اتاق بگیرم اینه که از دست این هم اتاقیا راحت بشم

نمیدونم روزی شجاعت اینو پیدا میکنم که خودم تنها اتاق بگیرم یا نه...امیدوارم نازنین شیراز دانشگاه قبول شه و بیاد اینجا باهم اتاق بگیریم...امیدوارم

مردم این هفته...فکرکنم تا وقتی برگردم خونه ۳-۴کیلو کم کرده باشم

[ جمعه 1 اردیبهشت 1396 ] [ 16:13 ] [ یه بانو ]

روزای عجیب و غریب....توشون گم شدم

امروز رفتم حوزه دانشجویی.خییییلی عالی بود خییلی.

حس میکنم اینطوری دیدم خیلی باز تر میشه.

مغصل دست چپم به طرز عجیبی درد میکنه...نمیدونم بخاطر چیه شبا دردش بدتر میشه.چون تخت پایین ندارم رو زمین میخوابم تو خوابگاه.و فقط یه ملافه می اندازم زیر پام...تا چند روز پیش که کمد هم نداشتم...

جدیدا دارم به اجاره کردن یه سوییت جمع و جور برا خودم فکر میکنم...اگر حقوقمون رو بدن و مشکل تختم هم حل نشه خونه گرفتن بهترین راهه .حداقلش اینه که رفتارای مسخره دیگه آزارم نمیده...

دلم میخواد یه کلاس فن بیان شرکت کنم،کاش بتونم...

کاش یکی بود باهاش راحت حرف میزدم...راحت درددل میکردم....دلم تنگه امام رضاس،آقا جان باز هم بطلب.

راستی تو دوهفته ای که امتحانای پایانترم داشتم ۴ تا خواستگار برام پیدا شد خخخخ جالبه.به همشون جواب رد دادم...

من بتونم زندگی خودمو جمع و جور کنم هنر کردم

[ جمعه 6 اسفند 1395 ] [ 00:51 ] [ یه بانو ]

سلاااام

من در حال له شدن زیر بار امتحانات می باشم.

خداروشکرمشکلم با هم اتاقیها حل شد ولی هنوز گاهی اوقات رو بعضی رفتاراشون حساس میشم.

۲۲دی بچه خواهرم دنیا اومد اسمشو گذاشتن ایمان.انقدردوس دارم ببینمش...شایدتعطیلی بین دو ترم رفتم تهرون تا ببینمش...برای بارسوم خاله شدم.

کاش نجمه هم زود خوب بشه و بتونه بچه دار بشه

یکی از هدفام برای پول جمع کرپن اینه که بدم به نجمه تا با روشهای جدید بتونه خودش بچه دار شه...

برای امتحانام نصف روز وقت دارم خیلی مسخره اس.

امروز باید فن ترجمه بخونم فردا امتحان دارم...

فی امان الله


[ سه‌شنبه 5 بهمن 1395 ] [ 14:37 ] [ یه بانو ]

این روزا دارن میگذرن و سپری میشن و من حتی حال نوشتن خاطراتم رو حتی ماهی یه بار هم ندارم.دوسه روز پیش سرسفره بودیم که خواهرم و دوتاداداشم بودن.داداشام داشتن دعوا میکردن.بحث که تموم شد به شوخی به مامانم و خواهرم گفتم من هروقت میام خونه اینجاجنگ جهانیه.یا مامان و بابا دعواشونه یا تو وشوهرت...یا مثلا هروقت تعطیلی میشیم بچه های خوابگاه میگن اخ جون خونه من میگم واااای بازم خونه....

درقالب شوخی حرفای دلم رو بهشون زدم...

راستی اینو بگم دانشگاه ما کلا خیلی رو هواس و زیاد تعطیلیم.الانم که حدوددوهفته تعطیلیم...

...

هرشب خدا این تیتراژاسمان من که حامدزمانی خونده بایدمن روتوچالش قراربده...یادچند وقت قبل افتادم.اهدافی که داشتم،ادم باانگیزه ای که بودم.الان چندمدته که خیلی بی حالم وخسته ام.بی هیچ هدفی دارم روزامومیگذرونم بدون اینکه حتی یه ذره به اینده فکر کنم.نمیدونم شایدافسرده شدم.شایدتنبل شدم.


یه مرده ی متحرک به تمام معناشدم.هرچی شدم اصلا از الان خودم راضی نیستم و حالم از تنبلی و بی هدفیم بهم میخوره.حس میکنم ازخدادورشدم.دیگه هیچ چیزی برام لذت واقعی رو نداره.خدایاخودت بهم رحم کن،کمکم کن....

پ.ن:کدومتون تعطیلیامو چشم زدین؟؟؟؟خخخخخ امروز خبردار شدم که این هفته دیگه تعطیل نیس و همین الان دارم میرم شیراز.


[ پنج‌شنبه 4 آذر 1395 ] [ 01:47 ] [ یه بانو ]

سلام ابجیای عزیز.

از سه شنبه اومدم شهرمون و ان شاالله فرداصبح زود میرم شیراز.

راستی یادم رفت باید تو پستای قبلی میگفتم که من دانشگاه فرهنگیان شیراز قبول شدم رشته دبیری عربی :-)

ده روز اول که تو خوابگاه بودم اصلا سختم نبود و برای تاسوعاوعاشورا اومدم.

اما این دوهفته خیلی بهم سخت گذشت از دست بعضی هم اتاقیای نفهمم...یعنی ثانیه شماری میکردم برگردم شهرمون.از سه شنبه تاامشب خداروشکر خوش گذشت و با خواهرم خوش گذروندیم.

توی خوابگاه وقت آزاد زیاد دارم و حوصلم زیاد سر میره...

یه شب که هم اتاقیام بخاطر وزنم خیلی مسخره ام کردن خیلی ناراحت شدم و پروفایل واتساپمو یه عکس گذاشتم که نوشته بود بین شوخی و مسخره کردن یه مرز باریکی وجود داره به اسم شعور!   یکی از هم اتاقیا پروفایلمو خونده  بود و گفت منظورت ماییم؟ بعدهم هرسه تاشون معذرت خواهی کردن...

پست قبلی رو که گذاشتم شبی بود که جلوی هم اتاقیام داشتم قرصامو میخوردم که گیر دادن این قرصها برای چیه و مثل دیوونه ها میخواستن اسم قرصمو تو اینترنت سرچ کنن ببینن برای چی میخورم این قرصارو!

منم مجبور شدم بیماری های زنانه ام رو براشون توضیح بدم ولی از کارشون حالم به هم خورد...اصلا آدمی نیستم که کسی رو زود ببخشم....

.

دیشب با مامان و خواهرم رفتیم کافی شاپ و بعدش باخواهرم رفتیم سینما فیلم لانتوری رو دیدیم.خییییلی عالی بود بنظرم و موضوعات مختلفی رو نشون میداد که بنظرم عالی بود.حتما ببینیدش.

راستی من عاشق شهید چمرانم.و بخاطر همین همیشه دوست داشتم فیلم چ رو ببینم بااینکه دفعات زیادی از تلوزیون پخش شد ولی هیچ موقع نتونستم ببینمش.امشب ان شاالله میخوام از سایت اپارات ببینم فیلم رو...

تا پست بعدی خدانگهدار :-)

[ جمعه 7 آبان 1395 ] [ 18:27 ] [ یه بانو ]

   1      2      3      4      5      ...      14    >>

.: Weblog Themes By SibTheme :.

آمار سایت
تعداد بازدید ها: 2362